دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بگویم خفیه تا خواجه نرنجدکه آن دلبر همی در بر نگنجد
کسی کز غمزهای صد عقل بنددگر او بر ما نخندد پس که خندد
چنان کز غم دل دانا گریزددو چندان غم ز پیش ما گریزد
هر آن دلها که بیتو شاد باشدچو خاشاکی میان باد باشد
سگ ار چه بیفغان و شر نباشدسگ ما چون سگ دیگر نباشد
عجب آن دلبر زیبا کجا شدعجب آن سرو خوش بالا کجا شد
به صورت یار من چون خشمگین شددلم گفت اه مگر با من به کین شد
چو دیوم عاشق آن یک پری شدز دیو خویشتن یک سر بری شد
نگارا مردگان از جان چه دانندکلاغان قدر تابستان چه دانند
کسی که غیر این سوداش نبودز ذوق ماش یاد ماش نبود
یکی لحظه از او دوری نبایدکز آن دوری خرابیها فزاید
ز خاک من اگر گندم برآیداز آن گر نان پزی مستی فزاید
ز رویت دسته گل میتوان کردز زلفت شاخ سنبل میتوان کرد
دل با دل دوست در حنین باشدگویای خموش همچنین باشد
ای مطرب جان چو دف به دست آمداین پرده بزن که یار مست آمد
کی باشد کاین قفس چمن گرددو اندرخور گام و کام من گردد
روی تو به رنگریز کان ماندزلف تو به نقش بند جان ماند
دوش از بت من جهان چه میشدوز ماه من آسمان چه میشد
ای عشق که جمله از تو شادندوز نور تو عاشقان بزادند
هر چند که بلبلان گزینندمرغان دگر خمش نشینند
رفتیم بقیه را بقا بادلابد برود هر آنک او زاد
جانی که ز نور مصطفی زادبا او تو مگو ز داد و بیداد
آن کز دهن تو رنگ داردانصاف که رزق تنگ دارد
این قافله بار ما ندارداز آتشِ یارِ ما ندارد