دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بیچاره کسی که زر نداردوز معدن زر خبر ندارد
دل بیلطف تو جان نداردجان بیتو سر جهان ندارد
آن کس که ز تو نشان نداردگر خورشیدست آن ندارد
بیچاره کسی که می نداردغوره به سلف همیفشارد
آن خواجه خوش لقا چه داردآیینهاش از صفا چه دارد
آن خواجه خوش لقا چه داردبازار مرا بها چه دارد
پرکندگی از نفاق خیزدپیروزی از اتفاق خیزد
آن کس که ز جان خود نترسداز کشتن نیک و بد نترسد
آن جا که چو تو نگار باشدسالوس و حفاظ عار باشد
ای کز تو همه جفا وفا شدآن عهد و وفای تو کجا شد
روزم به عیادت شب آمدجانم به زیارت لب آمد
آن یوسف خوش عذار آمدوان عیسی روزگار آمد
برخیز که ساقی اندر آمدوآن جان هزار دلبر آمد
جان از سفر دراز آمدبر خاک در تو بازآمد
آن شعله نور میخرامدوان فتنه حور میخرامد
امروز نگار ما نیامدآن دلبر و یار ما نیامد
خوش باش که هر که راز داندداند که خوشی، خوشی کشاند
ساقی زان می که میچریدندبفزای که یارکان رسیدند
اول نظر ار چه سرسری بودسرمایه و اصل دلبری بود
دیر آمدهای سفر مکن زودای مایه هر مراد و هر سود
آن کس که به بندگیت آیدبا او تو چنین کنی نشاید
آخر گهر وفا بباریدآخر سر عاشقان بخارید
ای اهل صبوح در چه کاریدشب میگذرد روا مدارید