دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
از بهر چه در غم و زحیریدوقت سفرست خر بگیرید
هر سینه که سیمبر نداردشخصی باشد که سر ندارد
ما مست شدیم و دل جدا شداز ما بگریخت تا کجا شد
ساقی برخیز کان مه آمدبشتاب که سخت بیگه آمد
گر مایهٔ دهر جان فزا بودزیرا که در او پری ما بود
کس با چو تو یار راز گویدیا قصه خویش بازگوید
شب رفت حریفکان کجاییدشب تا برود شما بیایید
از دلبر ما نشان کی دارددر خانه مهی نهان کی دارد
دشمن خویشیم و یار آنک ما را میکُشدغرق دریاییم و ما را موج دریا میکشد
اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کنداینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند
اینک آن مرغان که ایشان بیضهها زرین کنندکره تند فلک را هر سحرگه زین کنند
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بوداز شراب لایزالی جان ما مخمور بود
دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بوددر هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود
ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار بادمو به موی ما بدان سر جعفر طیار باد
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و دادخاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یادپرده شب میدرید او از جنون تا بامداد
گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شدور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد
نام آن کس بَر که مرده از جمالش زنده شدگریههای جمله عالم در وصالش خنده شد
مطربم سرمست شد انگشت بر رق میزندپرده عشاق را از دل به رونق میزند
قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کندهین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند
مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کندبوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند
پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کندخون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کندچونک رد خلق کردش عشق رو با او کند
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بودچون رسیدش چشم بد کز چشمها مستور بود