دفتر شعر
۳۴۳۳ شعر در این دفتر
غزل شمارهٔ ۵۴۱
در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود
غزل شمارهٔ ۵۴۲
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
غزل شمارهٔ ۵۴۳
هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود
غزل شمارهٔ ۵۴۴
چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود
غزل شمارهٔ ۵۴۵
هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
غزل شمارهٔ ۵۴۶
وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
غزل شمارهٔ ۵۴۷
دیده کنم پیشکش آن دل بینا، چه شود؟
غزل شمارهٔ ۵۴۸
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
غزل شمارهٔ ۵۴۹
مژده دهید باغ را، بوی بهار میرسد
غزل شمارهٔ ۵۵۰
آب سیاه درمرو کآب حیات میرسد
غزل شمارهٔ ۵۵۱
گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
غزل شمارهٔ ۵۵۲
دیر به خانه وارسد منزل دور میرود
غزل شمارهٔ ۵۵۳
داغِ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
غزل شمارهٔ ۵۵۴
بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه میشود
غزل شمارهٔ ۵۵۵
نیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
غزل شمارهٔ ۵۵۶
بر دل و جان عاشقان چون کنه کار میکند
غزل شمارهٔ ۵۵۷
جان ز لبت چو میکشد خیره و لب گزان بود
غزل شمارهٔ ۵۵۸
اشتر مست خویش را در چه قطار میکشد
غزل شمارهٔ ۵۵۹
دشمن جان صد قمر بر در ما چه میکند
غزل شمارهٔ ۵۶۰
چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود
غزل شمارهٔ ۵۶۱
زهره می پرست من از قمری چه میشود
غزل شمارهٔ ۵۶۲
که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد
غزل شمارهٔ ۵۶۳
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
غزل شمارهٔ ۵۶۴
ز زر پخته بویی بر که سیم اندام میگردد