دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
چمنی که جمله گلها به پناه او گریزدکه در او خزان نباشد که در او گلی نریزد
چه توقفست زین پس همه کاروان روان شدنگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامدچو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نمانددلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمدبگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد
سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمدبه مثال ساقیان او به سبو و ساغر آمد
به میان دل خیال مه دلگشا درآمدچو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد
هَله هُش دار که در شهرْ دو سه طَرّارندکه به تدبیرْ کُلَهْ از سَرِ مَه بردارند
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارندخوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرندهر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
از دلم صورت آن خوب ختن مینرودچاشنی شکر او ز دهن مینرود
همه خفتند و من دلشده را خواب نبردهمه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکردآب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزدهمچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شدخبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
ای دریغا که حریفان همه سر بنهادندباده عشق عمل کرد و همه افتادند
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدندزیرکان از پی سرمایه به بازار شدند
ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرندو نه زان مُفلِسَکان که بُزِ لاغر گیرند
آنک عکس رخ او راه ثریا بزندگر ره قافله عقل زند تا بزند
آنچ روی تو کند نور رخ خور نکندو آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
آه کان طوطی دل بیشکرستان چه کندآه کان بلبل جان بیگل و بستان چه کند
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشودفرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پریدچون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید