دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان بادهله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد
هست مستی که مرا جانب میخانه بردجانب ساقی گلچهره دردانه برد
هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزدهمچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسدسوی زنگی شب از روم لوایی برسد
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسدمرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
ز اول روز که مخموری مستان باشدشیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبودبا دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
سفره کهنه کجا درخور نان تو بودخرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود
گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شودور نکوبی به درشتی در هجران چه شود
عشرتی هست در این گوشه غنیمت داریددولتی هست حریفان سر دولت خارید
میرسد یوسف مصری همه اقرار دهیدمیخرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزدخوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرنداین دل خسته مجروح مرا جان آرند
یا رب این بوی که امروز به ما میآیدز سراپرده اسرار خدا میآید
یا رب این بوی خوش از روضه جان میآیدیا نسیمیست کز آن سوی جهان میآید
لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنیدلحظهای قصه آن غمزه خون ریز کنید
عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدندهمه از نرگس مخمور تو خمار شدند
طرفه گرمابهبانی کو ز خلوت برآیدنقش گرمابه یکیک در سجود اندرآید
باز شیری با شکر آمیختندعاشقان با همدگر آمیختند
آن شکرپاسخ، نباتم میدهدو آنک کشتستم، حیاتم میدهد
خنبهای لایزالی جوش بادباده نوشان ازل را نوش باد
موشکی صندوق را سوراخ کردخواب گربه موش را گستاخ کرد
بار دیگر یار ما هنباز کرداندک اندک خوی از ما باز کرد
شهر پر شد لولیان عقل دزدهم بدزدد هم بخواهد دستمزد