دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
خلق میجنبند مانا روز شدروز را جان بخش جانا روز شد
چون مرا جمعی خریدار آمدندکهنه دوزان جمله در کار آمدند
ساقیان سرمست در کار آمدندمستیان در کوی خمار آمدند
اندک اندک جمع مستان میرسنداندک اندک می پرستان میرسند
هر چه آن خسرو کند شیرین کندچون درخت تین که جمله تین کند
خنده از لطفت حکایت میکندناله از قهرت شکایت میکند
عشق اکنون مهربانی میکندجان جان امروز جانی میکند
عمر بر اومید فردا میرودغافلانه سوی غوغا میرود
عاشقان پیدا و دلبر ناپدیددر همه عالم چنین عشقی که دید
برنشین ای عزم و منشین ای امیدکز رسولانش پیاپی شد نوید
ای خدا از عاشقان خشنود بادعاشقان را عاقبت محمود باد
نه فلک مر عاشقان را بنده باددولت این عاشقان پاینده باد
هر که را اسرار عشق اظهار شدرفت یاری زانک محو یار شد
هر چه دلبر کرد ناخوش چون بودهر چه کشت افزاست آتش چون بود
صاف جانها سوی گردون میروددرد جانها سوی هامون میرود
هر زمان لطفت همی در پی رسدور نه کس را این تقاضا کی رسد
شب شد و هنگام خلوتگاه شدقبله عشاق روی ماه شد
مرگ ما هست عروسی ابدسِر آن چیست هو الله احد
از دل رفته نشان میآیدبوی آن جان و جهان میآید
گل خندان که نخندد چه کندعلم از مشک نبندد چه کند
گر نخسپی شبکی جان چه شودور نکوبی در هجران چه شود
هر کجا بوی خدا میآیدخلق بین بیسر و پا میآید
خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشدیا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد