ناهید
جلال الدین محمد مولوی

ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

غزل شمارهٔ ۵۲۳

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد

چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر

نقشی بدید آخر که او بر نقش‌ها عاشق نشد

جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد

آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد

من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری

خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد

ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد

ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد

بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل

هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد

۶ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها