دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بلبل نگر که جانب گلزار میرودگلگونه بین که بر رخ گلنار میرود
جانا بیار باده که ایام میرودتلخی غم به لذت آن جام میرود
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشمهای مست تو نقاش چون نهاد
به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببردیک یک برد شما را آنک مرا ببرد
خیاط روزگار به بالای هیچ مردپیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسددل میجهد نشانه که دلدار میرسد
آمد بهار خرم و رحمت نثار شدسوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
این عشق جمله عاقل و بیدار میکشدبی تیغ میبرد سر و بیدار میکشد
خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زودشفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
امروز مرده بین که چه سان زنده میشودآزاد سرو بین که چه سان بنده میشود
گر عید وصل تست منم خود غلام عیدبهر تست خدمت و سجده و سلام عید
تا چند خرقه بردرم از بیم و از امیددر ده شراب و واخرام از بیم و از امید
امسال بلبلان چه خبرها همیدهندیا رب به طوطیان چه شکرها همیدهند
صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهدبستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
صبح آمد و صحیفه مصقول برکشیدوز آسمان سپیدهٔ کافور بردمید
صد مصر مملکت ز تعدی خراب شدصد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد
آه که بار دگر آتش در من فتادوین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
جامه سیه کرد کفر نور محمد رسیدطبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاداین دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
پرده دل میزند زهره هم از بامدادمژده که آن بوطرب داد طربها بداد
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاددولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
از رسن زلف تو خلق به جان آمدندبهر رسن بازیش لولیکان آمدند
روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بودجان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود