دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
زهره من بر فلک شکل دگر میروددر دل و در دیدهها همچو نظر میرود
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدیدای خنک آن را که او روی شما را ندید
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت دریدنیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسیدجلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
آمد شهر صیام سنجق سلطان رسیددست بدار از طعام مایده جان رسید
نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بددل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسیدصورت بستان نهان بوی گلستان بدید
وسوسه تن گذشت غلغله جان رسیدمور فروشد به گور چتر سلیمان رسید
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانک بلندت کند تا بتواند فکند
شرح دهم من که شب از چه سیهدل بودهر کی خورد خونِ خلق زشت و سیهدل شود
بانگ زدم من که «دل مست کجا میرود؟»گفت «شهنشه خموش! جانب ما میرود»
یار مرا عارض و عذار نه این بودباغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزدولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشدگر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشدز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذاردتو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد
ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه میشددرختهای حقایق از آن بهار چه میشد
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداندرسید کار به جایی که عقل خیره بماند
گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شدچو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
مده به دست فراقت دل مرا که نشایدمکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
چو درد گیرد دندان تو عدو گرددزبان تو به طبیبی بگرد او گردد
چه پادشاست که از خاک پادشا سازدز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد
بر آستانه اسرار آسمان نرسدبه بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
به روز مرگ چو تابوت من روان باشدگمان مبر که مرا درد این جهان باشد