دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
آمد بت میخانه تا خانه برد ما رابنمود بهار نو تا تازه کند ما را
گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ماور زان که نهای مطرب گوینده شوی با ما
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را ؟این یوسف خوبی را، این خوش قد و قامت را ؟
آخر بشنید آن مه آه سحر ما راتا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
آب حیوان باید مر روح فزایی راماهی همه جان باید دریای خدایی را
ساقی ز شراب حق پر دار شرابی رادرده می ربّانی دلهای کبابی را
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت راای خواجه نمیبینی این خوش قد و قامت را
امروز گزافی ده آن باده نابی رابرهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین راآن راهزن دل را آن راهبُر دین را
معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداکفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخاآواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنهازیرا که منم بیمن با شاهِ جهان تنها
از بهر خدا بنگر در رویِ چو زر جاناهر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعناپیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما راای سرو روان بنما آن قامت بالا را
شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آتا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوامن خمرهی افیونم زنهار سرم مگشا
ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جاناهم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
در آب فکن ساقی بط زاده آبی رابشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالازهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
میندیش میندیش که اندیشه گریهاچو نفطند بسوزند ز هر بیخ تریها
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالاتا از لب دلدار شود مست و شکرخا