دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری راخود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
ای از نظرت مست شده اسم و مسمّاای یوسف جان گشته ز لبهات شکرخا
دلارام نهان گشته ز غوغاهمه رفتند و خلوت شد برون آ
بیا ای جان نو داده جهان راببر از کار عقل کاردان را
بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون را
سلیمانا بیار انگشتری رامطیع و بنده کن دیو و پری را
دل و جان را در این حضرت بپالاچو صافی شد رود صافی به بالا
خبر کن ای ستاره یار ما راکه دریابد دل خون خوار ما را
چو او باشد دل دلسوز ما راچه باشد شب چه باشد روز ما را
مرا حلوا هوس کردست حلوامیفکن وعده حلوا به فردا
امیر حسن خندان کن حَشَم راوجودی بخش مر مشتی عدم را
به برج دل رسیدی بیست این جاچو آن مه را بدیدی بیست این جا
بکت عینی غداه البین دمعاو اخری بالبکا بخلت علینا
تو بشکن چنگ ما را ای معلا!هزاران چنگ دیگر هست اینجا
برای تو فدا کردیم جانهاکشیده بهر تو زخم زبانها
ز روی تست عید آثار ما رابیا ای عید و عیدی آر ما را
ای مطرب دل برای یاری رادر پرده زیر گوی زاری را
اندر دل ما توی نگاراغیر تو کلوخ و سنگ خارا
ای جان و قوام جمله جانهاپر بخش و روان کن روانها
ای سخت گرفته جادوی راشیری بنموده آهوی را
از دور بدیده شمس دین رافخر تبریز و رشک چین را
بنمود مه وفا از این جاهرگز نرویم ما از این جا
برخیز و صبوح را بیاراپُر لَخلخه کن کنار ما را
تا چند تو پس روی به پیش آدر کفر مرو به سوی کیش آ