دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
چون خانه روی ز خانه مابا آتش و با زبانه ما
دیدم رخ خوب گلشنی راآن چشم و چراغ روشنی را
دیدم شه خوب خوش لقا راآن چشم و چراغ سینهها را
ساقی تو شراب لامکان راآن نام و نشان بینشان را
گفتی که گزیدهای تو بر ماهرگز نبدست این مفرما
گستاخ مکن تو ناکسان رادر چشم میار این خسان را
کو مطرب عشق چست داناکز عشق زند نه از تقاضا
ما را سفری فتاد بیماآن جا دل ما گشاد بیما
مشکن دل مرد مشتری رابگذار ره ستمگری را
بیدار کنید مستیان رااز بهر نبیذ همچو جان را
من چو موسی در زمان آتش شوق و لقاسوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا
در میان پرده خون عشق را گلزارهاعاشقان را با جمال عشق بیچون کارها
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج راکاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
ساقیا در نوش آور شیره عنقود رادر صبوح آور سبک مستان خوابآلود را
ساقیا گردان کن آخر آن شرابِ صاف رامحو کن هست و عدم را بردران این لاف را
پردهی دیگر مزن جز پردهی دلدار ماآن هزاران یوسف شیرینِ شیرینکار ما
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟گوهری باشی و از سنگی فرومانی!؟ چرا ؟
سکه رخسار ما جز زر مبادا بیشمادر تک دریای دل گوهر مبادا بیشما
رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ماچشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشمامرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما
جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلازین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره راگفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟