دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالهاای به زودی بار کرده بر شتر احمالها
در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ مامحومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلاصد هزاران سرّ ِ سرّ ِجان شنیدستی دلا
از پی شمس حق و دین دیده گریان مااز پی آن آفتابست اشک چون باران ما
خدمتِ شمس حق و دین باد کارت ساقیاباده گردان، چیست آخر داردارت ساقیا ؟
درد شمس الدین بود سرمایه درمان مابی سر و سامانی عشقش بود سامان ما
سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق رااز صبوحیهای شاه آگاه کن فساق را
دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبامست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا
شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعهاشمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمعها
دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز رابیبصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
از فراق شمس دین افتادهام در تنگنااو مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا
ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیاای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
ای هوسهای دلم باری بیا رویی نماای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما
امتزاج روحها در وقت صلح و جنگهابا کسی باید که روحش هست صافی صفا
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار راداد گلزار جمالت جان شیرین خار را
مفروشید کمان و زره و تیغ ، زنان راکه سزا نیست سلحها به جز از تیغ زنان را
چو فرستاد عنایت به زمین مشعلهها راکه بدر پرده تن را و ببین مشعلهها را
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
بروید ای حریفان بِکِشید یار ما رابه من آورید آخر صنم گریزپا را
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالاز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرابستان ز من شرابی که قیامت است حقا
چمنی که تا قیامت گل او به بار باداصنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو راای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
ای بروییده به ناخواست به مانند گیاچون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا