دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
مرا عقیق تو باید شکر چه سود کندمرا جمال تو باید قمر چه سود کند
فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاونداز آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند
سخن به نزد سخندان بزرگوار بودز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود
به پیش تو چه زند جان و جان کدام بودکه جان توی و دگر جمله نقش و نام بود
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرودبسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سودبه نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهدتو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد
نماز شام چو خورشید در غروب آیدببندد این ره حس راه غیب بگشاید
به باغ بلبل از این پس نوای ما گویدحدیث عشق شکرریز جان فزا گوید
ندا رسید به جانها که چند میپاییدبه سوی خانه اصلی خویش بازآیید
میان باغ، گل سرخ، های و هو داردکه «بو کنید دهان مرا چه بو دارد!»
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزدکه شب ببخشد آن بدر بدره بیحد
کسی خراب خرابات و مست میباشداز او عمارت ایمان و خیر کی باشد
مرا وصال تو باید صبا چه سود کندچو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربودز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود
هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شودچو آب پاک که در تن رود پلید شود
ز شمس دین طرب نوبهار بازآیدنشاط بلبله و سبزه زار بازآید
سپیده دم بدمید و سپیده میسایدکه ویس روز رخ خویش را بیاراید
فزود آتش من آب را خبر ببریداسیر میبردم غم ز کافرم بخرید
سلام بر تو که سین سلام بر تو رسیدسلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید
ز جان سوختهام خلق را حذار کنیدکه الله الله ز آتشرخان فرار کنید
هزار جان مقدس فدای روی تو بادکه در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
کدام لب که از او بوی جان نمیآیدکدام دل که در او آن نشان نمیآید
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کردنشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد