دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
به حارسان نکوروی من خطاب کنیدکه چشم بد را از یوسفان به خواب کنید
جهان را بدیدم وفایی نداردجهان در جهان آشنایی ندارد
سحر این دل من ز سودا چه میشداز آن برق رخسار و سیما چه میشد
دل من که باشد که تو را نباشدتن من کی باشد که فنا نباشد
گفتم که ای جان خود جان چه باشدای درد و درمان درمان چه باشد
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شودچو رسد تیر غمزهات همه قدها کمان شود
دیده خون گشت و خون نمیخسبددل من از جنون نمیخسبد
رسم نو بین که شهریار نهادقبله مان سوی شهر یار نهاد
سیبکی نیم سرخ و نیمی زرداز گل و زعفران حکایت کرد
سیبکی نیم سرخ و نیمی زردزعفران لاله را حکایت کرد
دیدهها شب فراز باید کردروز شد دیده باز باید کرد
عشق تو مست و کف زنانم کردمستم و بیخودم چه دانم کرد
عاشقانی که باخبر میرندپیش معشوق چون شکر میرند
صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
گر تو را بخت یار خواهد بودعشق را با تو کار خواهد بود
آتش افکند در جهان جمشیداز پس چار پرده چون خورشید
خسروانی که فتنهای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
عید بر عاشقان مبارک بادعاشقان عیدتان مبارک باد
زندگانی صدر عالی بادایزدش پاسبان و کالی باد
شاهدی بین که در زمانه بزادبت و بتخانه را به باد بداد
مادر عشق طفل عاشق راپیش سلطان بیامان نبرد
شعر من نان مصر را ماندشب بر او بگذرد نتانی خورد
یوسف آخرزمان خرامان شدشکر و شهد مصر ارزان شد
هر کی در ذوقِ عشق دنگ آمدنیک فارغ ز نام و ننگ آمد