دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
هین که هنگام صابران آمدوقت سختی و امتحان آمد
هر که بهر تو انتظار کندبخت و اقبال را شکار کند
عشق را جان بیقرار بودیاد جان پیش عشق عار بود
هر که را ذوق دین پدید آیدشهد دنیاش کی لذیذ آید
بوی دلدار ما نمیآیدطوطی این جا شکر نمیخاید
صبر با عشق بس نمیآیدعقل فریادرس نمیآید
من بسازم ولیک کی شایدزاغ با طوطیان شکر خاید
عشق جانان مرا ز جان ببریدجان به عشق اندرون ز خود برهید
خسروانی که فتنهای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
زان ازلی نور که پروردهانددر تو زیادت نظری کردهاند
دوست همان به که بلاکش بودعود همان به که در آتش بود
دیدن روی تو هم از بامداددرد مرا بین که چه آرام داد
گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
پیرهن یوسف و بو میرسددر پی این هر دو خود او میرسد
آتش عشق تو قلاووز شددوش دلم سوی دل افروز شد
از سوی دل لشکر جان آمدندلشکر پیدا و نهان آمدند
آنچ گل سرخ قبا میکنددانم من کان ز کجا میکند
آه در آن شمع منور چه بودکآتش زد در دل و دل را ربود
چونک کمند تو دلم را کشیدیوسفم از چاه به صحرا دوید
شاخ گلی باغ ز تو سبز و شادهست حریف تو در این رقص باد
دوش دل عربده گر با کی بودمشت کی کردست دو چشمش کبود
هر که ز عشاق گریزان شودبار دگر خواجه پشیمان شود
عشق مرا بر همگان برگزیدآمد و مستانه رخم را گزید