ناهید
جلال الدین محمد مولوی

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

غزل شمارهٔ ۷۸۹

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

چاشنی شکر او ز دهن می‌نرود

بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مگیر

گر برفت از دل تو از دل من می‌نرود

همه مرغان ز چمن هر طرفی می‌پرّند

بلبل بی‌دل یک دم ز چمن می‌نرود

جان پروانه مسکین که مقیم لگنست

تن او تا بنسوزد ز لگن می‌نرود

بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو

بوالحسن نیز درافتاد و حسن می‌نرود

رسن دوست چو در حلق دلم افتاده‌ست

لاجرم چنبر دل جز به رسن می‌نرود

مرغ جان از قفس قالب من سیر شده‌ست

وَ زِ امید نظر دوست ز تن می‌نرود

۷ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها