دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمرگفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیرآب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیر
آید هر دم رسول از طرف شهر یاربا فرح وصل دوست با قدح شهریار
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهرآه ندارم گهر گفت نداری بخر
چون سرِ کس نیستت، فتنه مکن دل مبرچونک ببردی دلی، پردهٔ او را مدر
نه در وفات گذارد نه در جفا دلدارنه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار
چرا ز قافله یک کس نمیشود بیدارکه رخت عمر ز کی باز میبرد طرار
بیار ساقی بادت فدا سر و دستارز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر
نبشتهست خدا گِردِ چهره دلدارخطی که فاعتبروا منه یا اولیالابصار
شدهست نور محمد هزار شاخ هزارگرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کاربر آب دیده و خون جگر گرفت قرار
مجوی شادی چون در غمست میل نگارکه در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار
بیامدیم دگربار چون نسیم بهاربرآمدیم چو خورشید با صد استظهار
ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یاربشارتیست ز عمر عزیز روی نگار
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پرنه رنج اره کشیدی نه زخمههای تبر
تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگرتو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
ندا رسید به جانها ز خسرو منصورنظر به حلقه مردان چه میکنید از دور
به من نگر که منم مونس تو اندر گوردر آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقارکه دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
بکش بکش که چه خوش میکشی بیار بیارهزیمتان ره عشق را قطار قطار
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شرهنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
فغان فغان که ببست آن نگار بار سفرفغان که بنده مر او را نبود یار سفر
به خدمت لبت آمد به انتجاع شکرکه از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر
قدح شکست و شرابم نماند و من مخمورخراب کار مرا شمس دین کند معمور