ناهید
جلال الدین محمد مولوی

نماز شام چو خورشید در غروب آید

غزل شمارهٔ ۹۴۳

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

به پیش درکند ارواح را فرشته خواب

به شیوه گله بانی که گله را پاید

به لامکان به سوی مرغزار روحانی

چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

هزار صورت و شخص عجب ببیند روح

چو خواب نقش جهان را از او فروساید

هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود

نه یاد این کند و نی ملالش افزاید

ز بار و رخت که این جا بر آن همی‌لرزید

دلش چنان برهد که غمیش نگزاید

۶ بیت۱ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها