دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانممن مرد غریبم نه از این شهر جهانم
ساقی ز پی عشق روان است روانملیکن ز ملولی تو کند است زبانم
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیماز شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیمکه از سفهش بس سر انگشت گزیدیم
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیموز غربت اجسام بالله رسیدیم
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیمجانداده و دلبستهٔ سودای دمشقیم
افتادم افتادم در آبی افتادمگر آبی خوردم من دلشادم دلشادم
اگر تو نیستی در عاشقی خامبیا مگریز از یاران بدنام
چه دیدم خواب شب کامروز مستمچو مجنونان ز بند عقل جستم
به جان جمله مستان که مستمبگیر ای دلبر عیار دستم
بیا کز غیر تو بیزار گشتموگر خفته بُدَم بیدار گشتم
بیا کز عشق تو دیوانه گشتموگر شهری بُدَم ویرانه گشتم
چنان مست است از آن دم جان آدمکه نشناسد از آن دم جان آدم
منم فتنه هزاران فتنه زادمبه من بنگر که داد فتنه دادم
ز زندان خلق را آزاد کردمروان عاشقان را شاد کردم
غلامم خواجه را آزاد کردممنم کاستاد را استاد کردم
حسودان را ز غم آزاد کردمدل گله خران را شاد کردم
یکی مطرب همیخواهم در این دمکه نشناسد ز مستی زیر از بم
همیشه من چنین مجنون نبودمز عقل و عافیت بیرون نبودم
ایا یاری که در تو ناپدیدمتو را شکل عجب در خواب دیدم
سفر کردم به هر شهری دویدمبه لطف و حسن تو کس را ندیدم
سفر کردم به هر شهری دویدمچو شهر عشق من شهری ندیدم
اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
بیا ای آنک بردی تو قرارمدرآ چون تنگ شکر در کنارم