دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
گهی در گیرم و گه بام گیرمچو بینم روی تو آرام گیرم
اگر سرمست اگر مخمور باشممهل کز مجلس تو دور باشم
خداوندا مده آن یار را غممبادا قامت آن سرو را خم
چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانم
مرا گویی کهرایی؟ من چه دانمچنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
من آن ماهم که اندر لامکانممجو بیرون مرا در عین جانم
بیا کامروز بیرون از جهانمبیا کامروز من از خود نهانم
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونمخرابم بیخودم مستِ جنونم
من از عالم تو را تنها گزینمروا داری که من غمگین نشینم؟!
ورا خواهم دگر یاری نخواهمچو گل را یافتم خاری نخواهم
نه آن شیرم که با دشمن برآیممرا این بس که من با من برآیم
چو آب آهسته زیر که درآیمبه ناگه خرمن که درربایم
ز قند یار تا شاخی نخایمنماز شام روزه کی گشایم
از آن باده ندانم، چون فنایماز آن بیجا نمیدانم کجایم
بیا کامروز گرد یار گردیمبه سر گردیم و چون پرگار گردیم
به پیش باد تو ما همچو گردیمبدان سو که تو گردی چون نگردیم
شب دوشینه ما بیدار بودیمهمه خفتند و ما بر کار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیمهمه خفتند و ما بر کار بودیم
بیا کامروز شَه را ما شکاریمسَرِ خویش و سَرِ عالَم نداریم
بیا تا عاشقی از سر بگیریمجهان خاک را در زر بگیریم
بیا امروز ما مهمان میریمبیا تا پیش میر خود بمیریم
بیا ما چند کس با هم بسازیمچو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیمکه تا ناگه ز یکدیگر نمانیم