دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
میان ما درآ ما عاشقانیمکه تا در باغ عشقت درکشانیم
چرا شاید چو ما شه زادگانیمکه جز صورت ز یک دیگر ندانیم
بر آن بودم که فرهنگی بجویمکه آن مه رو نهد رویی به رویم
مگردان روی خود ای دیده رویمبه من بنگر که تا از تو برویم
بیا با هم سخن از جان بگوییمز گوش و چشمها پنهان بگوییم
مرا خواندی ز در تو خستی از بامزهی بازی زهی بازی زهی دام
چنان مستم چنان مستم من این دمکه حوا را بنشناسم ز آدم
کجایی ساقیا؟ در ده مداممکه من از جان غلامت را غلامم
مرا گویی چه سانی من چه دانمکدامی وز کیانی من چه دانم
شراب شیره انگور خواهمحریف سرخوش مخمور خواهم
رفتم تصدیع از جهان بردمبیرون شدم از زحیر و جان بردم
من با تو حدیث بیزبان گویموز جمله حاضران نهان گویم
روی تو چو نوبهار دیدمگل را ز تو شرمسار دیدم
زنهار مرا مگو که پیرمپیری و فنا کجا پذیرم
گر از غم عشق عار داریمپس ما به جهان چه کار داریم
از اصل چو حورزاد باشیمشاید که همیشه شاد باشیم
ما آفت جان عاشقانیمنی خانه نشین و خانه بانیم
ما صحبت همدگر گزینیمبر دامن همدگر نشینیم
چون ذره به رقص اندرآییمخورشید تو را مسخر آییم
جز جانب دل به دل نیاییمیک لحظه برون دل نپاییم
ای برده نماز من ز هنگامهین وقت نماز شد بیارام
یا رب توبه چرا شکستموز لقمه دهان چرا نبستم
دانی کامروز از چه زردمای تو همه شب حریف نردم
من دوش به تازه عهد کردمسوگند به جان تو بخوردم