دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
هر که گوید کان چراغ دیدهها را دیدهامپیش من نه دیدهاش را کامتحان دیدهام
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختمصد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختمخویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستمبس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خمآنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برمپیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترماز معانی در معانی تا روم من خوشترم
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنمبندها را بردرانم پندها را بشکنم
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنمنی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهمعاشقی بس پختهام این ننگ را بر خود نهم
ایها العشاق آتش گشته چون استارهایملاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پارهایم
سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیمعالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیمیار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم
این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریمجمع مستان را بخوان تا بادهها با هم خوریم
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیمدیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستمگرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتمدر درون ساغرش چشمه خوری را یافتم
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیمیار آمد در میان ما از میان برخاستیم
می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیامگر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام
چونک در باغت به زیر سایه طوبیستمگرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستمبده ای حاتم عالم قدح زفت به دستم
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستمبده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم
هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردمدغل و عشوه که دادی به دل پاک بخوردم
ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندمشکم ار زار بگرید من عیار بخندم