دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
به حریفان بنشین خواب مروهمچو ماهی به تک آب مرو
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح توآیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو
ای دیده من جمال خود اندر جمال توآیینه گشتهام همه بهر خیال تو
آمد خیال آن رخ چون گلستان توو آورد قصههای شکر از لبان تو
جانا توی کلیم و منم چون عصای توگه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبویا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو
ای کرده چهره تو چو گلنار شرم توپرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کوگفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزوزین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو
هان، ای جمال دلبر، ای شاد وقت توما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو
تا که درآمد به باغ چهره گلنار تواه که چه سوز افکند در دل گل نار تو
آینهٔ جان شده چهرهٔ تابان توهر دو یکی بودهایم، جان من و جان تو
سیر نیم سیر نی از لب خندان توای که هزار آفرین بر لب و دندان تو
مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگوما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
ای سر مردان برگو برگووی شه میدان برگو برگو
مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجودر آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو
من آن نیم که بگویم حدیث نعمت اوکه مست و بیخودم از چاشنی محنت او
به وقت خواب بگیری مرا که هین برگوچو اشتهای سماعت بود بگهتر گو
هزار بار کشیدهست عشقِ کافرخوشبم ز بام به حجره، ز حجره تا سر کو
چو از سر بگیرم بود سرور اوچو من دل بجویم بود دلبر او
بیدل شدهام بهر دل توساکن شدهام در منزل تو
نور دل ما روی خوش توبال و پر ما خوی خوش تو
دل من دل من دل من بر تورخ تو رخ تو رخ بافر تو
بنشسته به گوشهای دو سه مست ترانه گوز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده