دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
خواب آمد و در چشم نبد موضع خوابزیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب؟اندر پی من بیا و ره را دریاب
در چشم آمد خیال آن دُر خوشابآن لحظه کزو اشک همیرفت شتاب
دل در هوس تو چون ربابست ربابهر پاره ز سوز تو کبابست کباب
ساقی در ده برای دیدار صوابزان باده که او نه خاک دیده است و نه آب
سبحانالله من و تو ای در خوشابپیوسته مخالفیم اندر همه باب
شب گردم گرد شهر چون باد و چو آباز گشتن گرد شهر کس ناید خواب
شب گشت درین سینه چه سوز است عجبمیپندارم کاول روز است عجب
علمی که تو را گره گشاید بطلبزان پیش که از تو جان برآید بطلب
گر آب حیات خوشگواری ای خوابامشب بر ما کار نداری ای خواب
گرم آمد عاشقانه و چست شتاببرتافته روح او ز گلزار صواب
گر میخواهی بقا و پیروز مخسباز آتش عشق دوست میسوز مخسب
مستند مجردان اسرار امشبدر پرده نشستهاند با یار امشب
هستم به وصال دوست دلشاد امشبوز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب
یارب یارب به حق تسبیح ربابکش در تسبیحِ صد سوالست و جواب
یاری کن و یار باش ای یار مخسبای بلبل سرمست به گلزار مخسب
آب حیوان در آب و گل پیدا نیستدر مهر دلت مهر گسل پیدا نیست
آری صنما بهانه خود کم بودتتا خواب بیامد و ز ما بر بودت
آسوده کسی که در کم و بیشی نیستدر بند توانگری و درویشی نیست
آمد بر من چو در کفم زر پنداشتچون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاستآن ساده به از دو صد نگار زیبا است
آن بت که جمال و زینت مجلس ماستدر مجلس ما نیست ندانیم کجاست
آن پیش روی که جان او پیش صف استداند که تو بحری و جهان همچو کفست
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن استانصاف بده چه لایق آن دهن است