دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاستچون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست
آن جان که از او دلبر ما شادانستپیوسته سرش سبز و لبش خندان است
آن جاه و جمالی که جهانافروز استوان صورت پنهان که طرب را روز است
آن چشم فراز از پی تاب شده استتا ظن نبری که فتنه در خواب شده است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت استزو خواب طمع مدار کو کی خفته است
آن چیست کز او سماعها را شرف استوان چیست که چون رود محل تلف است
آن چیست که لذتست از او در صورتوان چیست که بیاو است مکدر صورت
آن خواجه که بار او همه قند تر استاز مستی خود ز قند خود بیخبر است
آن دم که مرا بگرد تو دورانستساقی و شراب و قدح و دور، آنست
آن را که بود کار نه زین یارانستکاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست
آن را که خدای چون تو یاری داده استاو را دل و جان و بیقراری داده است
آن را که غمی باشد و بتواند گفتگر از دل خود بگفت بتواند رفت
آن روح که بسته بود در نقش صفاتاز پرتو مصطفی درآمد بر ذات
آن روی ترش نیست چنینش فعل استمیگوید و میخورد در اینش فعل است
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما استوان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است
آن شاه که خاک پای او تاج سر استگفتم که فراق تو ز مرگم بتر است
آن شب که ترا به خواب بینم پیداستچون روز شود چو روز دل پرغوغاست
آن شه که ز چاکران بدخو نگریختوز بیادبی و جرم صد تو نگریخت
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاختدیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیستمیلش بسوی اطلس مقراضی نیست
آنکس که امید یاری غم داده استهان تا نخوری که او ترا دم داده است
آنکس که بروی خواب او رشک پریستآمد سحری و بر دل من نگریست
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده استبر سبلت و ریش خویشتن خندیده است
آنکس که درون سینه را دل پنداشتگامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت