دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آنکس که ز سر عاشقی باخبر استفاش است میان عاشقان مشتهر است
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوستوان کو کلهت نهاد طرار تو اوست
آنکو ز نهال هوست خیزانستچون مست به هر شاخ در آویزانست
آن نور مبین که در جبین ما هستوان ضوء یقین که در دل آگاهست
آواز تو ارمغانِ نفخ صور استزان قوتِ هر دلی که بس رنجور است
از بسکه دل تو دام حیلت افراختخود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
از بییاری ظریفتر یاری نیستوز بیکاری لطیفتر کاری نیست
از جمله طمع بریدنم آسانستالا ز کسی که جان ما را جانست
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر استدر حلقهٔ او دل از همه حلقهتر است
از دوستی دوست نگنجم در پوستدر پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
از دیدن اغیار چو ما را مدد استپس فرد نهایم و کار ما در عدد است
از عهد مگو که او نه بر پای من استچون زلف تو عهد من شکن در شکن است
از کفر و ز اسلام برون صحرائیستما را به میان آن فضا سودائیست
از نوح سفینه ایست میراث نجاتگردان و روان میانهٔ بحر حیات
العین لفقدکم کثیرالعبراتوالقلب لذکرکم کثیرالحسرات
افغان کردم بر آن فغانم میسوختخامش کردم چو خامشانم میسوخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریختجان آمد و هم از سر سودا و گریخت
امروز چه روز است که خورشید دوتاستامروز ز روزها برونست و جداست
امروز در این خانه کسی رقصانستکه کل کمال پیش او نقصانست
امروز من و جام صبوحی در دستمیافتم و میخیزم و میگردم مست
امروز مهام دستزنان آمده استپیدا و نهان چو نقش جان آمده است
امشب آمد خیال آن دلبر چستدر خانهٔ تن مقام دل را میجست
امشب شب آن دولت بیپایانستشب نیست عروسی خداجویانست
امشب شب آنست که جان شبهاستامشب شب آنست که حاجات رواست