دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
امشب شب من بسی ضعیف و زار استامشب شب پرداختن اسرار است
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوستمیگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
امشب هردل که همچو مه در طلب استمانندهٔ زهره او حریف طرب است
اندر دل من درون و بیرون همه اوستاندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اندر سر ما همت کاری دگر استمعشوقهٔ خوب ما نگاری دگر است
انصاف بده که عشق نیکوکار استزانست خلل که طبع بدکردار است
او پاک شده است و خام ار در حرم استدر کیسه بدان رود که نقد درم است
ای آب حیات قطره از آب رختوی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
ای آمده بامداد شوریده و مستپیداست که باده دوش گیرا بوده است
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیستزیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
ای بنده بدان که خواجهٔ شرق اینستاز ابر گهربار ازل برق اینست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوستهشدار که در میان جان داری دوست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تستای کفر طربفزا، که ایمان با تست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیستجز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیستوی دل خبرت هست که مهمان تو کیست
ای جان ز دل تو بر دل من راهستوز جستن آن راه دلم آگاه است
ای حسرت خوبان جهان روی خوشتوی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت
ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیاتانبار جهان پر است از تخم موات
ای خواجه ترا غم جمال و جاهستو اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست
ای در دل من نشسته شد وقت نشستای توبه شکن رسید هنگام شکست
ای دل تا ریش و خسته میدارندتدیوانه و پای بسته میدارندت
ای دل تو و درد او که درمان اینستغم میخور و دم مزن که فرمان اینست
ای دوست مکن که روزها را فرداستنیکی و بدی چو روز روشن پیداست
ای ذکر تو مانع تماشای تو دوستبرق رخ تو نقاب سیمای تو دوست