دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای ساقی اگر سعادتی هست تراستجانی و دلی و جان و دل مست تراست
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده استچون مینزند رهی ره او که زده است
ای شب چه شبی که روزها چاکر تستتو دریائی و جان جان اخگر تست
ای شب ز می تو مر مرا مستی نیستبیخوابی من گزاف و سردستی نیست
ای طالب اگر ترا سر این راهستواندر سر تو هوای این درگاهست
ای عقل برو که عاقلی اینجا نیستگر موی شوی موی ترا گنجانیست
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز استآخر حرکت نیز که دیدی راز است
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنستوز دولت تو کیست که او همچو منست
ای لعل و عقیق و در و دریا و درستفارغ از جای و پای بر جا و درست
این بانگ خوش از جانب کیوان منستاین بوی خوش از گلشن و بستان منست
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماستهستی ز برای نیستی مایهٔ ماست
این چرخ و فلکها که حد بینش ماستدر دست تصرف خدا کم ز عصاست
این جمله شرابهای بیجام کراستما مرغ گرفتهایم این دام کراست
این جو که تراست هر کسی جویان نیستهر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوستو امروز که بیمار شدم از تب اوست
این شکل سفالین تنم جام دلستو اندیشهٔ پختهام می خام دلست
این عشق شهست و رایتش پیدا نیستقرآن حقست و آیتش پیدا نیست
این غمزه که میزنی ز نوری دگر استو اندیشه که میکنی عبوری دگر است
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیستوین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست
این فصل بهار نیست فصلی دگر استمخموری هر چشم ز وصلی دگر است
این گرمابه که خانهٔ دیوانستخلوتگه و آرامگه شیطانست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیستوین باده به جز در قدح سودا نیست
این من نه منم آنکه منم گوئی کیستگویا نه منم در دهنم گوئی کیست
این نعره عاشقان ، ز شمع طرب استشمع آمد و پروانه خموش ، این عجب است