دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
این همدم اندرون که دم میدهدتامید رسیدن به حرم میدهدت
ای هر بیدار با خبرهای تو خفتای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبتوی هرچه گهر فتاده در پای لبت
ای همچو خر و گاو که و جو طلبتتا چند کند سایس گردون ادبت
با تو سخنان بیزبان خواهم گفتاز جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفتبا تو سخن مرگ نمیشاید گفت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریختیار آمد و می در قدح یاران ریخت
با دشمن تو چو یار بسیار نشستبا یار نشایدت دگربار نشست
با دل گفتم که دل از او جیحونستدلبر ترش است و با تو دیگر گونست
باران به سر گرم دلی بر میریختبسیار چو ریخت، جست در خانه گریخت
با روز بجنگیم که چون روز گذشتچون سیل به جویبار و چون باد بدشت
بازآی که یار بر سر پیمانستاز مهر تو برنگشت صد چندانست
با شاه هر آنکسی که در خرگاهستآن از کرم و لطف و عطای شاهست
با شب گفتم گر بمهت ایمانستاین زود گذشتن تو از نقصانست
تا شب میگو که روز ما را شب نیستدر مذهب عشق و عشق را مذهب نیست
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش استبا نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است
با عشق نشین که گوهر کان تو استآنکس را جو که تا ابد آن تو است
با ما ز ازل رفته قراری دگر استاین عالم اجساد دیاری دگر است
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیستبیهیچ زیان ناله و فریاد تو چیست
با هرکه نشستی و نشد جمع دلتوز تو نرمید زحمت آب و گلت
با هستی و نیستیم بیگانگی استوز هر دو بریدیم نه مردانگی است
پای تو گرفتهام ندارم ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
پائی که همی رفت به سروستان مستدستی که همی چید ز گل دسته بدست
برجه که سماع روح برپای شده استوان دف چو شکر حریف آن نای شده است