دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجاتمانندهٔ حاجیان به حج و عرفات
برکان شکر چند مگس را غوغاستکی کان شکر را به مگسها پرواست
بر ما رقم خطا پرستی همه هستبدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
بر من در وصل بسته میدارد دوستدل را بعنا شکسته میدارد دوست
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرابردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
بر هر جائیکه سرنهم مسجود اوستدر شش جهت و برون شش، معبود اوست
بر هر جزوم نشان معشوق منستهر پارهٔ من زبان معشوق منست
بستم سر خم باده و بوی برفتآن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
بگذشت سوار غیب و گردی برخاستاو رفت ز جای و گرد او هم برخاست
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفتوآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت
پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماستزیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاستکاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست
بیدیده اگر راه روی عین خطاستبر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست
بیرون ز تن و جان و روان درویش استبرتر ز زمین و آسمان درویش است
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیستکانجا نه مقام هر تر و رعنائیست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماستدانستن او نه درخور پایهٔ ماست
بییار نماند هرکه با یار بساختمفلس نشد آنکه با خریدار بساخت
تا این فلکِ آینهگون بر کار استاندریم عشق ، موجِ خون در کار است
تا با تو ز هستی تو هستی باقیستایمن منشین که بتپرستی باقیست
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانستصوفی به مثال ذرهها رقصانست
تا حاصل دردم سبب درمان گشتپستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت
تا در دل من صورت آن رشک پریستدلشاد چو من در همهٔ عالم کیست
تا ظن نبری دور زمانم کشته استآن چشمهٔ آب حیوانم کشته است
تا ظن نبری که این زمین بیهوشستبیدار دو چشم بسته چون خرگوشست