دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
تا عرش ز سودای رخش ولولههاستدر سینه ز بازار رخش غلغلههاست
تا من بزیم پیشه و کارم اینستصیاد نیم صید و شکارم اینست
تا مهر نگار باوفایم بگرفتمن بودم و او چو کیمیایم بگرفت
تنها نه همین خنده و سیماش خوشستخشم و سخط و طعنه و صفراش خوشست
توبه چکنم که توبهام سایهٔ تستبار سر توبه جمله سرمایهٔ توست
توبه کردم که تا که جانم برجاستمن کج نروم نگردم از سیرت راست
توبه که دل خویش چو آهن کرده استدر کشتن بنده چشم روشن کرده است
تو سیر شدی من نشدم درمان چیستبنما عوضی خود عوض جانان چیست
تو کان جهانی و جهان نیم جو استتو اصل جهانی و جهان از تو نو است
تهدید عدو چه بشنود عاشق راستمیراند خر تیز بدان سو که خداست
جانا غم تو ز هرچه گویی بتر استرنج دل و تاب تن و سوز جگر است
جانم بر آن جان جهان رو کرده استهم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است
جان و سر آن یار که او پردهدر استاین حلقهٔ در بزن که در پردهدر است
جانی که به راه عشق تو در خطر استبس دیده ز جاهلی بر او نوحهگر است
جانی که حریف بود بیگانه شده استعقلی که طبیب بود دیوانه شده است
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده استوز شیره و باغ آن نکو رو خوردهاست
جانی و جهانی و جهان با تو خوش استور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است
حسنت که همه جهان فسونش بگرفتدردِ حسدِ حسود چونش بگرفت
چشم تو ز روزگار خونریزتر استتیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است
چشمی دارم همه پر از صورت دوستبا دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
چنگی صنمی که ساز چنگش بنواستبر چنگ ترانهای همی زد شبها است
چون دانستم که عشق پیوست منستوان زلف هزار شاخ در دست منست
چون دلبر من میان دلداران نیستاو را چون جان هلاکت و پایان نیست
چون دید مرا مست بهم برزد دستگفتا که شکست توبه بازآمد مست