دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ترشی تو چرا مگر شکربارت نیستیا هست شکر ولی خریدارت نیست
چیزیست که در تو بی تو جویان ویستدر خاک تو دریست که از کان ویست
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریستیا خوبتر از دیدن رویت کاریست
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر استیا ساقی ما بیمدد و ادبیر است
خاک قدمت سعادت جان من استخاک از قدمت همه گل و یاسمن است
خواهی که ترا کشف شود هستی دوستبر رو به درون مغز و برخیز ز پوست
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیستدل نیست که او معتکف کوی تو نیست
خورشید رخت ز آسمان بیرونستچون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست
خورشید و ستارگان و بدرِ ما اوستبستان و سرای و صحن و صدرِ ما اوست
خیزید که آن یار سعادت برخاستخیزید که از عشق غرامت برخاست
دایم ز ولایت علی خواهم گفتچون روح قدس نادعلی خواهم گفت
در باغ من ار سرو و اگر گلزار استعکس قد و رخسارهٔ آن دلدار است
در بتکده تا خیال معشوقهٔ ما استرفتن به طواف کعبه در عین خطا است
در خواب مهی دوش روانم دیده استبا روی و لبی که روشنایی دیده است
در دایرهٔ وجود موجود علیستاندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هستزان دم بگذر اگر ترا گامی هست
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیستدر شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست
در صورت تست آنچه معنا همه اوستدر معنی تست آنچه دعوا همه اوست
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر استاز حکم حقست و از قضا و قدر است
در عشق اگر چه که قدم بر قدم استآنست قدم که آن قدم از قدم است
در عشق تو هر حیله که کردم هیچستهر خون جگر که بیتو خوردم هیچست
در عشق که جز می بقا خوردن نیستجز جان دادن دلیل جان بردن نیست
در عهد و وفا چنانکه دلدار منستخون باریدن بروز و شب کار منست
در کوی غم تو صبر بیفرمانستدر دیده ز اشک پرتو حرمانست