دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
در مجلس عشّاق قراری دگر استوین بادهٔ عشق را خماری دگر است
در مرگ، حیاتِ اهل داد و دین استوز مرگ، روانِ پاک را تمکین است
در من غمِ شب، کور چرا پیچیده است؟کور است مگر؟ وَ یا که کورم دیده است؟
در نِه قدم ار چه راه بیپایانستکز دور نظاره، کارِ نامردانست
در نِه قدمی که چشمهٔ حیوانستمیگرد چو چرخ تا مهت گردانست
در وصل، جمالش گلِ خندانِ منستدر هجر، خیالش دل و ایمانِ منست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیستگنجست غمِ عشق ولی پنهانیست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواستاما دل و معشوق دو باشند خطاست
دلتنگم و دیدار تو درمان منستبیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
دلدار اگر مرا بِدِراند پوستافغان نکنم نگویم این درد از اوست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیستمیگفت بد من ارچه آتش خو نیست
دلدار ظریف است و گناهش اینستزیبا و لطیف است و گناهش اینست
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست؟جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست؟
دل در بر من زنده برای غم تستبیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
دل در بَرِ هر که هست، از دلبر ماستهر جا جهَد این برق، از آنْ گوهر ماست
دل رفت برِ کسی که بیماش خوش استغم خوش نبوَد و لیک غمهاش خوش است
دل رفت و سرِ راهِ دلْاِستان بگرفتوز عشق، دو زلفِ او به دندان بگرفت
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشستجام از ساقی ربود و انداخت شکست
دل یاد تو کرد چون طرب میانگیختوالله که نخورد آن قدح را و بریخت
دور است ز تو نظر بهانه اینستکاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است
دوش از سر لطف یار در من نگریستگفتا بیما چگونه بتوانی زیست
دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریستیا جان فرشته است یا روح پریست
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا استدیوانه چه داند که ره خواب کجاست
راهی ز زبان ما به دل پیوسته استکاسرار جهان و جان در او پیوسته است