دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر استاین گریه برای خندهٔ برگ و بر است
روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماستهر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
روزی که مرا به نزد تو دورانستساقی و شراب و قدح و دورانست
زان روز که چشم من به رویت نگریستیک دم نگذشت کز غمت خون نگریست
زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر استدر دامن تو دست زدن تقدیر است
زان رونق هر سماع آواز دف استزانست که دف زخم و ستم را هدف است
زان مِی خوردم که روح پیمانهٔ اوستزان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
زان می مستم که نقش جامش عشق استوان اسب سواری که لجامش عشق است
سرسبز بود خاک که آبش یار استخاصّه خاکی که ناطق و بیدار است
سر سخن دوست نمیارم گفتدریست گرانبها نمیارم سفت
سرگشته چو آسیای گردان کنمتبیسر گردان چو گوی گردان کنمت
سرگشته دلا به دوست از جان راهستای گمشده آشکار و پنهان راهست
سرمایهٔ عقل مرد دیوانگیستدیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
سلطان ملاحت، مه موزون منستدر سلسلهاش، این دل مفتون منست
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشتدر عالم حسن آب زلف تو نداشت
شاگرد تو است دل که عشق آموز استمانندهٔ شب گرفته پای روز است
شاهی که شفیع هر گنه بود برفتوانشب که به از هزار مه بود برفت
شب رو که شبت راهبر اسرار استزیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است
شمشیر ازل بدست مردان خداستگوی ابدی در خم چوگان خداست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاستدر دیده بد امروز میان دلهاست
صد بار بگفتمت، چه هشیار و چه مستشوخی مکن و مزن به هر شاخی دست
عاشق نبوَد آن که سبُک چون جان نیستشب همچو ستاره گرد مه گردان نیست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشِْکستچون شیشه شکست کیست کو داند بست؟
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوستتا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست