دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
عشقت به دلم درآمد و شاد برفتبازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
عشق تو چنین حکیم و استاد چراستمهر تو چنین لطیف بنیاد چراست
عشق تو در اطراف گیائی میتاختمسکین دل من دید نشانش نشناخت
عشقی که از او وجود بیجان میزیستاین عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماستو این طرفه که بار ما فزون از خر ماست
عقل آمد و پندِ عاشقان پیش گرفتدر ره بنشست و رهزنی کیش گرفت
عمریست که جان بنده بیخویشتن استو انگشتنمای عالمی مرد و زن است
قومی غمگین و خود ندان غم ز کجاستقومی شادان و بیخبر کان ز خداست
گر آتش دل نیست پس این دود چراستور عود نسوخت بوی این عود چراست
گر آه کنم آه بدین قانع نیستور خاک شوم شاه بدین قانع نیست
گر باد بر آن زلف پریشان زندتمه طال بقا از بن دندان زندت
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفتاز من خبرت که بینوا خواهی رفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفتبیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت
گر دامن وصل تو کشم جنگی نیستور طعنهٔ عشقت شنوم ننگی نیست
گر در وصلی بهشت یا باغ اینستور در هجری دوزخ با داغ اینست
گر دف نبود نیشکر او دف ماستآخر نه شراب عاشقی در کف ماست
گر شرم همی از آن و این باید داشتپس عیب کسان زیر زمین باید داشت
گرمای تموز از دل پردرد شماستسرمای زمستان تبش سرد شماست
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفتتا باده از آن دو چشم مستت نگرفت
کس دل ندهد بدو که خونخوار منستجان رفت چه جای کفش و دستار منست
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیستکس نیست که اندر سرش این سودا نیست
گفتار تو زر و نعلت ار زرین استیک حبه به نزد کس نَیَرزی اینست
گفتا که بیا سماع در کار شدهاستگفتم که برو که بنده بیمار شدهاست
گفتا که شکست توبه بازآمد مستچون دید مرا مست بهم برزد دست