دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفتگفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم چشمم که هست خاک کویتپرآب مدار بیرخ نیکویت
گفتم دلم از تو بوسهای خواهانستگفتا که بهای بوسهٔ ما جانست
گفتم عشقت مرا بت و خویش منستغم نیست غم از دل بداندیش منست
گفتم که بیا بچشم من درنگریستمن نیز به حال گفتمش کاین دغلیست
گفتند که دل دگر هوائی میپختاز ما بشد و هوای جائی میپخت
گفتم که دلم آلت و انگاز منستمانند رباب دل همآواز منست
گفتند که شش جهت همه نور خداستفریاد ز حلق خاست کان نور کجاست
گفتی چونی بنده چنانست که هستسودای تو بر سر است و سر بر سر دست
گفتی گشتم ملول و سودام گرفتتا شد دل از این کار و از این جام گرفت
کم باد سَری که آن سَران را پا نیستوان دل که بجان غرقهٔ این سودا نیست
کوچک بودن بزرگ را کوچک نیستهم کودکی از کمال خیزد شک نیست
گویند بیا به باغ کانجا لاغ استنی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است
گویند که صاحب فنون عقل کل استمایه ده این چرخ نگون عقل کل است
گویند که عشق عاقبت تسکین استاول شور است و عاقبت تمکین است
گویند مرا که این همه درد چراستوین نعره و آواز و رخ زرد چراست
لطف تو جهانی و قرانی افراشتوین تعبیههای خود به چیزی ننگاشت
ما را به جز این زبان ، زبانی دگر استجز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
ما را بدم پیر نگه نتوان داشتدر خانهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
ما عاشق عشقیم که عشق است نجاتجان چون خضر است و عشق چون آبحیات
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر استما مور ضعیفیم و سلیمان دگر است
ماه عید است و خلق زیر و زبر استتا فرجه کند هر آنکه صاحب نظر است
ماهی تو که فتنهای ندارم ز تو دستدرمان ز که جویم که دلم از تو بخست
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاستجانی که نه بیما و نه با ماست کجاست