دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
مرغ جان را میل سوی بالا نیستدر شش جهتش پر زدن وپروا نیست
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفتانصاف بده که نیک مردانه گرفت
مر وصل ترا هزار صاحب هوس استتا خود به وصال تو که را دسترس است
مست است دو چشم از دو چشم مستتدریاب که از دست شدم در دستت
مستم ز خمار عبهر جادویتدفعم چه دهی چو آمدم در کویت
مستی ز ره آمد و بما در پیوستساغر میگشت در میان دست بدست
معشوق شرابخوار و بیسامانستخونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست
من آن توام کام منت باید جستزیرا که در این شهر حدیث من و تست
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش استجفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
من زان جانم که جانها را جانستمن زان شهرم که شهر بیشهرانست
منصور حلاجی که اناالحق میگفتخاک همه ره به نوک مژگان میرفت
من کوهم و قال من صدای یار استمن نقشم و نقشبندم آن دلدار است
من محو خدایم و خدا آن منستهر سوش مجوئید که در جان منست
میدان که درون تو مثال غاریستواندر پس آنغار عجب بازاریست
میگریم زار و یار گوید زرقستچون زرق بود که دیده در خون غرقست
میگفت یکی پری که او ناپیداستکان جان که مقدست است از جای کجاست
مینال که آن ناله شنو همسایه استمینال که بانک طفل مهر دایه است
ناگاه بروئید یکی شاخ نباتناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مستجام می لعل نوش کرده بنشست
نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماستهستی ز برای نیستی مایهٔ ماست
نی با تو دمی نشستنم سامانستنی بی تو دمی زیستنم امکانست
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشتنی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت
هان ای دل خسته روز مردانگیستدر عشق ویم چه جای بیگانگیست
هجران خواهی طریق عشاقانستوانکو ماهیست جای او عمانست