دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
هر جان عزیز کو شناسای رهستداند که هر آنچه آید از کارگه است
هر جان که از او دلبر ما شادانستپیوسته سرش سبز و دلش خندانست
هر چند به حلم یار ما جورکش استلیکن زاری عاشقان نیز خوش است
هر چند شکر لذّت جان و جگر استآن خود دگر است و شکرِ او دگر است
هرچند فراق پشت امید شکستهرچند جفا دو دست آمال ببست
هرچند که بار آن شترها شکر استآن اشتر مست چشم او خود دگر است
هر درویشی که در شکست خویش استتا ظن نبری که او خیال اندیش است
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداستگر تا باید خورند اینخوان برپاست
هر ذره که در هوا و در کیوانستبر ما همه گلشن است و هم بستانست
هر ذره که در هوا و در هامون استنیکو نگرش که همچو ما مجنون است
هر ذره و هر خیال چون بیداریستاز شادی و اندهان ما هشیاریست
هر روز به نو برآید آن دلبر مستبا ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست
هر روز حجاب بیقراران بیش استزان درد من از قطرهٔ باران بیش است
هر روز دلم در غم تو زارتر استوز من دل بیرحمِ تو بیزارتر است
هر روز دل مرا سماع و طربیستمیگوید حسن او بر این نیز مأیست
هر صورت کاید به از او امکان هستچون بهتر از آن هست نه معشوق منست
هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفتوز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت
هشیار اگر زر است و گر زرین استاسب است ولی بهاش کم از زینست
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز استخونریزی او خلاصهٔ پرهیز است
یاری که به حسن از صفت افزونستدر خانه درآمد که دل تو چونست
یاری که به نزد او گل و خار یکیستدر مذهب او مصحف و زنار یکیست
یاری که غمش دوای هر بیمار استاو را یار است هرکه با او یار است
یکبار بمُردَم و مرا کس نَگِریستگر بار دگر زنده شوم دانم زیست
یک چَشمِ من از روز جدائی بگریستچَشمِ دگرم گفت: «چرا؟ گریه ز چیست؟!»