دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدثپاکی و منزهی ز نسیان و حدث
ما را چو ز عشق میشود راست مزاجعشق است طبیب ما و داروی علاج
اندر سر من نبود جز رای صلاحاندر شب و روز پاک جویای صلاح
آبی که از این دیده چو خون میریزدخونست بیا ببین که چون میریزد
آنان که محققان این درگاهندنزد دل اهل دل چو برگ کاهند
آن تازه تنی که در بلای تو بودآغشته به خون کربلای تو بود
آنجا بنشین که همنشین مردانندتا دود کدورت ترا بنشانند
آنجا که بهر سخن دل ما گرددمن میدانم که زود رسوا گردد
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاندما را به خرابات بتان ره زدهاند
آن دشمنِ دوستروی دیدی که چه کردیا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد
آن دل که به شاهد نهان درنگردکی جانب ملکت جهان درنگرد
آندم که ز افلاک گهر ریز کندهر ذره بسوی اصل خود خیز کند
آن ذره که جز همدم خورشید نشدبر نقد زد و سخرهٔ امید نشد
آن راحت جان گرد دلم میگرددگرد دل و جان خجلم میگردد
آنرا که بضاعت قناعت باشدهرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد
آن را که به علم و عقل افراشتهانداو را به حساب روزی انگاشتهاند
آن را که خدای ناف بر عشق بریداو داند نالههای عشاق شنید
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسداز رحمت و فضل اوش امداد رسد
آن را منگر که ذوفنون آید مرددر عهد و وفا نگر که چون آید مرد
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاداز عشق تو می نایدم از عشقم یاد
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشیددریای عنایت از کرم میجوشید
آن روز که جانم ره کیوان گیرداجزای تنم خاک پریشان گیرد
آن روز که چشم تو ز من برگرددوز بهر تو کشتنم میسر گردد
آن روز که روز ابر و باران باشدشرط است که جمعیت یاران باشد