دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آن روز که عشق با دلم بستیزدجان پای برهنه از میان بگریزد
آن روز که کار وصل را ساز آیدوین مرغ از این قفس بپرواز آید
آن روز که مهرگان گردون زدهاندمهر زر عاشقان دگرگون زدهاند
آن سر که بود بیخبر از می خسبدآنکس که خبر یافت از او کی خسبد
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشدوین نادره آب حیوانشان بکشد
آن عشق که برق و بوش تا خلق رسیدمالم همه خورد و کار با دلق رسید
آن کان نبات و تنگ شکر نامدوان آب حیات بحر گوهر نامد
آن کز تو خدای این گدا میخواهددر دهر کدام پادشا میخواهد
آن کس که بر آتش جهانم بنهادصد گونه زبانه بر زبانم بنهاد
آن کس که ترا بیند و خندان نشودوز حیرت تو گشاده دندان نشود
آن کس که ترا شناخت جان را چه کندفرزند و عیال و خانمان را چه کند
آن کس که از آب و گل نگاری داردروزی به وصال او قراری دارد
آن کس که ز چرخ نیم نانی داردوز بهر مقام آشیانی دارد
آن کس که ز دل دم اناالحق میزدامروز بر این رسن معلق میزد
آن کس که مرا به صدق اقرار کندچون لعبتگان مرا به بازار کند
آن کیست که بیرون درون مینگرددر اهل جنون به صد فسون مینگرد
آن لحظه که آن سرو روانم برسیدتن زد تنم از شرم چو جانم برسید
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسدمن خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد
آن نزدیکی که دلستان را باشدمن ظن نبرم که نیز جان را باشد
آن وسوسهای که شرمها را ببردآن داهیهای که بندها را بدرد
آنها که بآتش خزان سوختهاندوز لطف بهار چشمشان دوختهاند
آنها که به کوی عارفان افتادندبا نفخهٔ صور چابک و دلشادند
آنها که چو آب صافی و ساده رونداندر رگ و مغز خلق چون باده روند
آنها که دل از الست مست آوردندجانرا ز عدم عشقپرست آوردند