دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آنها که شب و روز ترا بر اثرندصیاد نهانند ولی مختصرند
آن یار که از طبیب دل بربایداو را دارو طبیب چون فرماید
آن یار که عقلها شکارش میشدوان یار که کوه بیقرارش میشد
آهو بدود چو در پیش سگ بیندبر اسب دونده حمله و تک بیند
اجری ده ارواحی و سلطان ابدگرچه بلقب بهاء دینی و ولد
از آب حیات دوست بیمار نمانددر گلبن وصل دوست یک خار نماند
از آتش سودای توام تابی بوددر جوی دل از صحبت تو آبی بود
از آتش عشق تو جوانی خیزددر سینه جمالهای جانی خیزد
از آتش عشق دوست تفها بزنیدوان آتش را در این علفها بزنید
از آتش عشق سردها گرم شودوز تابش عشق سنگها نرم شود
از آدمیی دمی بجائی ارزدیک موی کز او فتد بکانی ارزد
از تاب تو نی یار و عدو میمانددر بزم تو نی رطل سبو میماند
از خاک کف پات سران حیرانندکوران همه مستند و کران حیرانند
از درد چو جان تو به فریاد آیدآنگه ز خدای عالمت یاد آید
از دیدن روئیکه ترا دیده بودما را به خدا نور دل و دیده بود
از شبنم عشق خاک آدم گل شدصد فتنه و شور در جهان حاصل شد
از شربت سودای تو هر جان که مزیدزآن آب حیات در مزید است مزید
از عشق تو دریا همه شور انگیزددر پای تو ابرها درر میریزد
از عشق دلا ، نه بر زیان خواهی شدبیجان ز کجا شوی که جان خواهی شد
از لشکر صبرم علمی بیش نماندوز هرچه مرا بود غمی بیش نماند
از لطف تو هیچ بنده نومید نشدمقبول تو جز قبول جاوید نشد
از ما بت عیار گریزان باشدوز یاری ما یار گریزان باشد
از نیکی تو طبع بداندیش نماندنی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند
از یاد خدای مرد مطلق خیزدبنگر که ز نور حق چه رونق خیزد