دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
افسوس که طبع دلفروزیت نبودجز دلشکنی و سینه سوزیت نبود
اکنون که رخت جان جهانی بربوددر خانه نشستنت کجا دارد سود
امروز خوش است هر که او جان داردرو بر کف پای میر خوبان دارد
امروز ز ما یار جنون میخواهدما مجنون و او فزون میخواهد
امشب چه لطیف و با نوا میگرددلطفی دارد که کس بدان پی نبرد
امشب ساقی به مشک می گردان کرددل یغما بر دو دست در ایمان کرد
امشب شب آن نیست که از خانه رونداز یار یگانه سوی بیگانه روند
اندر دل بیوفا غم و ماتم بادآن را که وفا نیست ز عالم کم باد
اندر رمضان خاک تو زر میگرددچون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد
اندر ره فقر دیده نادیده کنندهر آن چه حدیث تست نشنیده کنند
اندر طلب آن قوم که بشتافتهانداز هرچه جز اوست روی برتافتهاند
اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشدزارش کشد و بزاری زار کشد
انوار صلاح دین برانگیخته بادبر دیده و جان عاشقان ریخته باد
اول که رخم زرد و دلم پرخون بودهم خرقه و همراه دلم مجنون بود
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گرددسرو و گل و باغ مست احسان گردد
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زدوز با نمکی راه نظر چشم تو زد
ای از قدمت خاک زمین خرم و شادشد حامله از شادی و صد غنچه بزاد
ای اطلس دعوی ترا معنی بردفردا به قیامت این عمل خواهی برد
ایام وصال یار گوئی که نبودوان دولت بیشمار گوئی که نبود
ای اهل صفا که در جهان گردانیداز بهر بتی چرا چنین حیرانید
ای اهل مناجات که در محرابیدمنزل دور است یک زمان بشتابید
ای دل اثر صبح گه شام که دیدیک عاشق صادق نکونام که دید
ای دل اگرت رضای دلبر بایدآن باید کرد و گفت کو فرماید
ای دل این ره به قیل و قالت ندهندجز بر در نیستی وصالت ندهند