دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای دل سر آرزو به پای اندر بندامید به فضل راهنمای اندر بند
ای دوست مگو تو بندهای یا آزادبنده که خرد برای زشتی و فساد
ای روز برآ که ذرهها رقص کنندآن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند
ای سر روان باد خزانت مرسادای چشم جهان چشم بدانت مرساد
ای عشق ترا پری و انسان دانندمعروف تر از مهر سلیمان دانند
ای عشق تُوَم انّ عذابی لشدیدای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید
ای عشق که جانها اثرِ جان تُوَندای عشق که نمکها ز نمکدان تُوَند
ای قوم که برتر از مه و مهتابیداز هستی آب و گل چرا میتابید
ای لشکر عشق اگرچه بس جباریدآن یار به خشم رفته را باز آرید
ای مرغ عجب که صید تو شیرانندگمگشتهٔ سودای تو جان سیرانند
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرودجز جانب او نظر مکن تا نرود
این تنهائی هزار جان بیش ارزداین آزادی ملک جهان بیش ارزد
ای نرم دلانیکه وفا میکاریدبر خاک سیه در صفا میبارید
این سر که در این سینهٔ ما میگردداز گردش او چرخ دو تا میگردد
این صورت آدمی که درهم بستندنقشی است که در تویلهٔ غم بستند
این طرفه که یار در دامن گنجدجان دو هزار تن در این تن گنجد
این عشق به جانب دلیران گرددآهو است که او بابت شیران گردد
این مست به بادهای دگر میگرددقرابه تهی گشت و بسر میگردد
این واقعه را سخت بگیری شایداز کوشش عاجزانه کاری ناید
بار دگر این خسته جگر باز آمدبیچاره به پا رفت و به سرباز آمد
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشدبا عشق تو از شمع و چراغ اندیشد
با سود وصال تو زیانت نرسدجانی تو که زحمتی به جانت نرسد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شدگویی که بلا بر سر او ریخته شد
بخشای بر آن بنده که خوابش نبودبخشای بر آن تشنه که آبش نبود