دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
بر بنده بخند تا ثوابت باشدوز بنده شکر خنده جوابت باشد
بر خاک نظر کند چو بر ما گذردتا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد
پرسیدم از آن کسی که برهان داندکان کیست که او حقیقت جان داند
پرسید مهم که چشم تو مه را دیدگفتم که بدید و مه ز مه میپرسید
برقی که ز میغ آن جهان روی نمودچون سوختهای نیست کرا دارد سود
بر گور من آن کو گذرد مست شودور ایست کند تا بابد مست شود
بر یار نظر کنم خجل میگرددور ننگرمش آفت دل میگردد
بس درمانها کان مدد درد شودبس دولتها که روی از آن زرد شود
بسیار تو را خستهروان باید شدو انگشتنمای این و آن باید شد
بشنو اگرت تاب شنیدن باشدپیوستن او ز خود بریدن باشد
بعضی به صفات حیدر کرارندبعضی دیگر ز زخم تو بیمارند
بویت آمد، گریز را روی نماندپرهیز و گریز جز بدانسوی نماند
بوی دم مقبلان چو گل خوش باشدبدبخت چو خار تیز و سرکش باشد
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمدبیجان جهان جان و جهان تنگ آمد
بیتو جانا قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کرد
بیت و غزل و شعر مرا آب ببردرختی که نداشتیم سیلاب ببرد
بیدار شو ای دل که جهان میگذردوین مایهٔ عمر، رایگان میگذرد
پیران خرابات غمت بسیارندچون چشم تو هم خفته و هم بیدارند
بیزارم از آن آب که آتش نشوددر زلف مشوشی مشوش نشود
بیزارم از آن لعل که پیروزه بودبیزارم از آن عشق که سه روزه بود
بیعشق نشاط و طرب افزون نشودبیعشق وجود خوب و موزون نشود
بیمارم و غم در امتحانم دارداما غم او تر و جوانم دارد
بیمن به زبان من سخن میآیدمن بیخبرم از آنکه میفرماید
پیوسته سرت سبز و لبت خندان بادجان و دل عاشقان ز تو شادان باد