دفتر شعر
۱۶۳ شعر در این دفتر
خداوندا از افراط شراب شرب دوشینهدمادم میرسد جانم به لب چون ساغر صهبا
خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد که دماغلاجرم بهر بزرگان کون نجنباند ز جا
ای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دممیگشاید از زبان، صد چشمه حیوان مرا
یک حدیثم یادگارست از پدرکای پسر چون حاجتی افتد تو را
دوش چون در تتق غیب بخوابانیدماین دو هندوی جهاندیده نورانی را
خداوندا چنین شهری که از آب و هوا خاکشزد آتش در درون صد بار آب زندگانی را
هوس مملکت چرا نبودبعد ازین هر گدا و تونی را
بر آستان رفیع خدایگان جهانسپهر کوه و قار آفتاب ابر عطا
آصف ثانی رشیدالحق والدین آنکه هستآسمان عکسی ز روی عالم آرای شما
به سال هفتصد و هفتاد و پنج گشت خراببه آب شهر معظم که خاک بر سر آب
شنودم که میگفت بشوده به شیخکه احوال حاجی است در اضطراب
جهان جود و مروت سپهر فضل و کرمکه خاک پای تو را چاکرست آب حیات
ای خداوندی که پر شد گنبد فیروزه رنگگوش تا گوش از صدای کوس فتح و نصرتت
ای عذار تو از آفتاب تا بی یافتگمان مبر که عذارت در آفتاب بسوخت
چشم و چراغ شرع که ذات منورتاز پای تا به سر همه عین سعادت است
ای سرفراز شهی کز بن دندان چو خلالبه غلامی درت قیصر و خاقان بر خاست
به نسب نیست نسبت مردمهر کسی را به نفس خود شرف است
تاج بخش خسروان شاهی کز آب تیغ اوجویبار مملکت پیوسته سبز و خرم است
شهی که شنقر عنقا شکار او را ماهکلاه گوشه خورشید زنگ زرین است
زهی آصف کز صفاتی کز کفایتتو را ملک سلیمان در نگین است
الا ای آفتاب مشرق فضلکه تاب مهرت اندر جان ماه است
ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدنموکب نصرت عنایت در عنان پیوسته است
تا مادر زمانه بتایید نه پدرآیین وضع و حمل ولادت نهاده است
پادشاها ز عمر خویش مرابی حضور شما چه فایده است