دفتر شعر
۱۶۳ شعر در این دفتر
دادند اشتری دو سه نواب شه مراشادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است
می که نفع است درو در خوردستگرچه بیش از همه بدنام و دنی است
دیدن خواجگان بلایی بودبنده عمری ازین بلا میجست
دیدمش دوش رخ تراشیدهگفتم ای جان و دل که روی تو خست
شاها یقین که مدح و ثنای تو برترستزانها که در سواد دل و دفتر آمده است
چون به قشلاق قرا باغ آمدیمگفتم از افلاس وا خواهیم رست
پادشاها خواست کردن جانم استقبال تولیکن از بیماری جان بود پایم سخت سست
بلقیس ثانی ای که صد پایه رای توبالای دست را بعه آسمان نشست
صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدینای خواجهای که دین و سعادت قرین توست
ایا سحاب نوالی که ابر دریا دلبه های های ز دست تو بارها بگریست
پادشاها مهد عالی میرود سوی شکارلیکن اسباب شدن ما را مهیا هیچ نیست
ای جهانبشخ جوانبختی که اهل فضا راجز جنابت در جهان امروز استظهار نیست
وزیرا جهان قحبه بی وفاستتو را زین چنین قحبهای ننگ نیست
خواجه از قول باز میگرددخواجه را شرط و قول و پیمان نیست
ز پیری جهان دیده کردم سوالیکه بهر معیشت ز مال بضاعت
مشیر ملک و صلاح زمانه عزالدینکه هر چه هست به جز خدمت تو نیست صلاح
صدر عالی، کمال دولت و دینای به تو کشور کرم، آباد
پادشاها صبوح دولت تومتصل با صباح محشر باد
ای خیام دولتت برکنده دور آسمانچون خیامت بارگاه آسمان برکنده باد
کنار حرص الا پر کجا توانی کردتو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد
ای وجودت سبب راحت و آسایش خلقبه وجودت ابدا زحمت و رنجی مرساد
ای یاد حضرتت چو قدح مایه نشاططبع جهان به خرمی دولت تو شاد
خدایگان وزیران ملک آصف عهدزهی نهاده نهاد تو عدل را بنیاد
شها قمری طوقدار تو آمدکه تا آستان بوسد و باز گردد