دفتر شعر
۱۶۳ شعر در این دفتر
صد را نوکرانت ز برو زیر شدندوز پهلوی اقبال تو ادبیر شدند
یا رب این قوم چه دم سرد و چه افسردهکه به دم سردی و افسردگی از دی بترند
خسروا نایبان استیفاکار بر من دراز میگیرند
آنانکه مقربان شاهندوینان که ملازمان میرند
ای خداوندی که پیش طبع فیاضت سحاببیحیا شخصی بود گر دعوی رادی کند
خسروا یاد میکنم هر دمبه سر تخت خسروی سوگند
ای مرغ جان طلب کن ازین آتشین قفسراه برون شدن که تو را هم قفس نماند
شاها وزرایی که امینان امیرندبی وجه مرا در پی خود چند دوانند
دین پناها کی روا باشد که خلق از مستزادملک و اسباب و زن و فرزند را مرهون کنند
ای خسروی که دست و دل کامگار توکار جهان به تیغ جهانگیر میکنند
اول آن است که چون نیت عزلت داردبنده زین دایره جمع جدا خواهد بود
نفس من اگر چه جانبخش استجگرم غرق خون چو مشک بود
هلال غره دولت وجیه دولت و دینکه با ضمیر تو خورشید راضیا نبود
خدایگانا چو شد اشارتت که رهیبه ملک فارس به تحصیل وجه زر برود
چون سر چاه بلا باز شود بر یعقوبحال پیراهن یوسف همه پوشیده شود
دیگر از خرج پرو دخل کمش چندی قرضهست و فرض است که قرض غرما باز دهد
ای جوانبختی که در ایام عدلت باد صبحدختران غنچه را تعلیم مستوری دهد
ای وزیری که فلک حلقه به گوش در توستخود فلک را چه دری بهتر ازین میباید
ایا شهی که غبار سپاه منصورتعذار فتح به خط معنبر آراید
ای وزیری که دلت همت اگر در بنددگره عقد ز ابروی فلک بگشاید
دیگر آن است که محبوب جهان سقری شاهآمد از بندگی شاه که میفرماید
شبی زبان فصاحت ز منهیان خردسوال کرد غرض آنکه مدتی است مدید
ایا سحاب نوالی که از صریر قلمبه گوش صامعه جز مدحت شما نرسید
شها که بود که از فیض بخشش تو بدوگهر به رطل نیامد درم به من نرسید