دفتر شعر
۹۵ شعر در این دفتر
زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوستگوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست
دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوستگردون پیر، بنده بخت جوان اوست
از تکسر، اگرش طره به هم بر شده استعارضش باری ازین عارضه خوشتر شده است
گفت: لبش نکتهای، لعل بدخشان شکستزد دهنش خندهای، پسته خندان شکست
هر دل که در هوای جمالش مجال یافتعنقای همتش دو جهان زیر بال یافت
دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفتماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت
در درج عقیق لبت نقد جان نهادجنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد
چمن از بلبل و گل، برگ و نوایی داردعالم از طلعت تو، نور و صفایی دارد
هدهدی حال صبا پیش سلیمان میبردقاصدی نزد نبی پیغام سلمان میبرد
ما را از تو چشم بد ایام جدا کردچشم بد ایام چه گویم چها کرد؟
بختم از بادیه در کعبه علیا آوردبازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد
صبح ظفر از مشرق امید بر آمداصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
دل را هوای چشم تو بیمار میکندجان را امید وصل تو تیمار میکند
آن دم که باد صبح به زلفت گذر کندمشک ختن به خون جگر چهره تر کند
وصف ماه من چو شعری را منور میکندآفتاب از مطلع آن شعر سر بر میکند
وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شودبهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود
باد سحرگهی به هوای تو جان دهدآب حیات را، لب لعلت نشان دهد
صبا، چون پرده ز روی بهار بگشایدعروس گل، تتق از صد بار بگشاید
سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیردسمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد
زامروز تا به حشر بر ابنای روزگارشکرانه واجب است به روزی هزار بار
چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدارآفتاب سایه گستر، سایه پروردگار
فرخ اختر اختری دری و دری شاهوارشد ز برج خسروی و درج شاهی آشکار
دجله عمری است، تر و تازه که خوش می گذردساقیا می گذرد عمر به عطلت مگذار!
نیست پیدا ، این محیط لاجوردی را کنارساقیا دریای می در کشتی ساغر بیار !